تبليغاتX
آسمان سهم من است




آسمان سهم من است

و ماه این آسمان تویی که از مصاحبت خدا می آیی





درباره وبلاگ
مشتی خاکم.
سبک و آزاد و بی تعلق.

نامی ندارم و کسی مرا
نمی شناسد.
با باد سفر می کنم.

گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛

گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.
‍‍


مطالب تازه
غمگینم
نشانی سوم - سیدعلی صالحی
نیستم
یک اگر با یک برابر بود
ذهن نساج
ساعت عشق
ذهن ما باغچه است
نامه عاشقانه لودیک بتهوون
پروانه ها
دلتنگم برایت
عشق

آرشيو وبلاگ
90/12/08 - 90/12/14
90/11/22 - 90/11/30
90/03/01 - 90/03/07
90/02/22 - 90/02/31
90/02/05 - 90/02/21
90/02/08 - 90/02/14
90/02/01 - 90/02/07
90/01/22 - 90/01/31
90/01/08 - 90/01/14
90/01/01 - 90/01/07
89/12/22 - 89/12/29
89/12/08 - 89/12/14
89/12/01 - 89/12/07
89/11/22 - 89/11/30
89/11/05 - 89/11/21
89/11/08 - 89/11/14
89/11/01 - 89/11/07
89/10/22 - 89/10/30
89/10/05 - 89/10/21
89/10/08 - 89/10/14
89/10/01 - 89/10/07
89/09/22 - 89/09/30
89/09/05 - 89/09/21

موضوعات
نوشته های زیبا
نادر ابراهیمی
مصطفی مستور
حرفهای خودم
اشعار بزرگان
سخنلان زیبا و ...
بانو عرفان آهار نظری
حسین پناهی
نوشته های دکتر شریعتی
سید علی صالحی
اشعار امین دل آگاه

لينكستان
بام هنر- بیاد کوروش کبیر
http://www.iransetup.com
نرم افزارهای روز
آسمان ابریست
دره ارغوان
سمفونی مردگان
دوشنبه بازار
ویکتور هوگو
هر ترانه یک احساس
ستاره تنهایی من
نشانه ها
دلتنگی های من
گرگ و میش
کلیپ عکس کد برنامه تقلب
هو اللطیف
دست از گمان بدار( مازیار )
++ نگاه مثبت به زندگی ++
یه سبد پر از عشق
نسیم خوش روزهای زندگی
nod32
شعر و مطالب عاشقانه
یک عشق
دلتنگی های یه پسر دیوونه
منتظر
بی هیچ دلیل خاصی
محل پرواز عقابها- حضور مرغابیها ممنوع(صدای خوشبختی)
اخبار ایران و جهان
آرزوهای زیبا
زندگی یعنی تنهایی تلخی و دردی مقدس
تنها من و سایه ام
دل خاکی
جلال ارمغان (شعر)
خانه دوست کجاست( همدل)
عماد آباد
سکوت شب
انتخاب عشق سخت است ولی هست
فانوسی در تاریکی
مرد یواشکی من
مرد تنهای شب
عشق من
دل نوشته ها ( مسعود )
بیقرار (رضا )
چکیده های ناب
خاکستر هستی
نوشته های من
آوای آزاد
آهنگ هستی
بیا بخندیم
نو ایران( فرهنگی - اجتماعی)
سخت افزار نرم افزار
fall-fairy
در خندک- طرح کورش برای کاهش آلودگی
آپ روزانه نود 32
آپلود عکس
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن
ندا منفرد(من و آرزوهام)
پیشنهاد بی شرمانه
جدیدترین عاشقانه ها و جدیدترین لطیفه ها
خشه- علیرضا
دخترک گلفروش نه کبریت فروش




سه شنبه 1390/12/09 ساعت 21
 

غمگینم

 مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ ،

 پسرش نیست .

 

 





دوشنبه 1390/11/24 ساعت 16

چه بوی خوشی می‌دهد این جامه‌ی قدیمی
این پیراهن بنفش
این همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،
این چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری
قابِ عکسی کهنه
بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آینه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورق‌پاره‌های بی‌نشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.


دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
دیدی در آن دقایقِ دیر باورِ پُر گریه گُمَت کردم
دیدی آب آمد و از سَرِ دریا گذشت و تو نیامدی!


آخرین روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرین، یادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پیاله با آب گفتگو می‌کرد،
پسین جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سایه بود، سایه و لبخندِ این و آن.
تمامِ اهالیِ اطراف ما
مشغول فالِ سکه و سهمِ پیاله‌ی خود بودند،
که تو ناگهان چیزی گفتی
گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما
در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپیدا!
گفتی انگار حرفِ ما بسیار و
وقت ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست ...


راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟!
رسید، اما وقتی
که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خویش را نمی‌دید.


در غیبت پُر سوالِ تو
آشنایان آن همه روزگارِ یگانه حتی
هرگز روشناییِ خاطرات تُرا بیاد نیاوردند.
در غیبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکید.
در غیبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هیچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسینِ پنج‌شنبه نرسید.
حالا که آمدی، آمدی ری‌را!
پس این همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا؟!


راستی این همان پیراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نیست؟
مگر همین نشانی تو از راهِ دور دریا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
پس چطور در حرف و حدیثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟
مگر ما کجای این بادیه‌ی بی‌نشان به دنیا آمده‌ایم ری‌را!
ما هم زیر همین آسمانِ صبور
مردمان را دوست می‌داریم.

حالا بیا به بهانه‌ای
تمام شبِ مغموم گریه را
از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنیم
من به تو از خواب‌های آینه اطمینان داده‌ام ری‌را!
سرانجام یکی از همین روزها
تمام قاصدک‌های خیسِ پژمرده از خوابِ خارزار
به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند.

 

 




یکشنبه 1390/03/01 ساعت 8
سلام به همگی

به دوستان عزیزی که خیلی همراهیم کردن و ازشون واقعا ممنونم

 

یه مدت به خاطر یه سری گرفتاریها نیستم ولی بعضی وقتها بهتون سر میزنم.

 

دلم برای همه تون تنگ میشه.

 

مواظب خودتون باشین .

در پناه خدا شاد و برقرار




یکشنبه 1390/02/25 ساعت 12

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم می کردند

و آن یکی در گوشه ای دیگر " جوانان" را ورق میزد

برای اینکه بیخود های و هوی میکرد و با آن شور بی پایان تساویهای جبری را نشان میداد.

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نوشت :   یک اگر با یک برابر است ؛

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپاخیزد....

به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند

و او پرسید : اگر یک فرد انسان، واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پائین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود انکه صورت نقره گون چون قرص مه داشت بالا بود

و آن سیه چرده که می نالید پائین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت : بچه ها  در جزوه های خویش بنویسید یک با یک برابر نیست ...

 

 خسرو گلسرخی 

 

 




پنجشنبه 1390/02/22 ساعت 8
بیداری ِ ساعت
چشمانم را می فشارَد،
و در اندوه یک میگرن سالخورده
پابه پای عقربه های بازیگوش،
این طاقت افسرده ی بیمارم
هم آغوش دل های تنگ باور می شود!
و برای تو که دنیا در شرافت نگاهت
سر سوزنی بیش نیست،
امشب بیدارم!
تا شاید زمان
از نخ افکارم
موجی مثبت بافت!
تا با غروب نقره فام شقیقه ی ماه
بار دیگر دستان بی تابم
قلاب پاهای مهربانی شود
و از آرزوهای بی حصارم
بالا رود!
.
.
کاش آنجا می خواندم
مرگ هیچ شعری
زندگی نیست!

 

مازیار نظربیگی




سه شنبه 1390/02/20 ساعت 12

سلام

امروز برای خودم نامه نوشتم

امروز از تنهایی با خودم قرار گذاشتم

رفتم سر قرار

هر چه ایستادم

نبودم

هر روز این ساعت

تنها می مانم تا بیایم .

 

شاعر : احمد البرز

 




چهارشنبه 1390/02/14 ساعت 8

 

gol

ذهن ما باغچه است

گل در ٱن باید کاشت

و نکاری ؟؟؟؟

گل من علف هرز در آن می روید.

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن هرزی آن علف است.

 




یکشنبه 1390/02/11 ساعت 15

 

 عاشقانه

 

لودیک فون بتهوون (1827-1770) یکی از مشهورترین و اسرار آمیزترین آهنگسازان تاریخ در سن 57 سالگی در گذشت و رازی یزرگ را با خود به جهان دیگر برد. پس از مرگ وی نامه ای عاشقانه در وسایلش پیدا شد . این نامه خطا ب به زنی ناشناس نوشته شده است که بتهوون او را تنها با لقب (محبوب ابدی ) خطاب کرده است.

شاید جهانیان هرگز نتوانند این زن اسرار امیز را بشناسند یا موقعیت و شرایط رابطه عاشقانه بتهوون و این زن را دریابند.

نامه بتهوون تنها چیزی است که از عشق او به جا مانده است . عشقی که به اندازه موسیقی اش پر احساس بوده است. همان موسیقی پر احساسی که بتهوون را پر آوازه کرده است . آثاری مانند " سونات مهتاب" علاوه بر بسیاری از سمفونی های او به وضوح داستان غم انگیز رابطه ای را نشان می دهد که هیچگاه آشکار نشد.

 

فرشته من ، تمام هستی و وجودم ، جان جانانم، امروز تنها چند کلمه ، آن هم با مداد برایم نوشته بودی که تا قبل از فردا وضعیت جا و مکان تو مشخص نمی شود. چه اتلاف وقت بیهوده ای ! چرا باید این غم و اندوه عمیق وجود داشته باشد؟ آیا عشق ما نمی تواند بدون اینکه قربانی بگیرد ادامه پیدا کند؟ بدون اینکه همه چیزمان را بگیرد؟ آیا می توانی این وضع را عوض کنی – اینکه من تماما به تو تعلق ندارم و تو هم نمی توانی تمام و کمال آز آن من باشی؟

 

چه شگفت انگیز است ! به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است بنگر تا به آرامش برسی. عشق هست و نیست ترا طلب می کند و به راستی حق با اوست. حکایت عشق من و تو نیز از این قرار است . اگر به وصال کامل برسیم دیگر از عذاب فراق آزرده نخواهیم شد.

بگذار برای لحظه ای از دنیا و ماقیها رها شده و به خودمان بپردازیم. بی گمان یکدیگر را خواهیم دید. از این گذشته نمی توانم آنچه را که در این چند روز در مورد زندگی ام پی برده ام در نامه بنویسم. اگر در کنارم بودی هیچگاه چنین افکاری به سراغم نمی آمد. حرفهای بسیاری در دل دارم که باید به تو تو بگویم.

آه ، لحظه هایی هست که حس می کنم سخن گفتن کافی نیست .

شاد باش- ای تنها گنج واقعی  من بمان – ای همه هستی من !

محبوب ابدی من بدون شک خدایان آرامشی به ما ارزانی خواهند داشت که بهترین هدیه است.

 

ارادتمند تو – لودیک 6 جولای 1806

 




آمارگیر

آمارگیر

قالب وبلاگ